حكيم ابوالقاسم فردوسى

262

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آغاز داستان فرود بن سياوش روز ديگر چون خورشيد سر زد سپاهيانى كه براى جنگيدن با تورانيان آماده شده بودند با سلاح جنگ نزد شاه رفتند . شهريار بيدار دل به آنان فرمود : بايد همگان طوس سپهبد را فرمانبر باشيد مبادا كه در گذرگاه ، كسى را بيازاريد كه دور از آيين مردمى است . و نيز به سپهبد فرمود : چون بر سر دو راهى رسى از راه كلات مرو . برادرم فرود كه همسال و همانند من است با مادرش جريره دختر پيران ، در آن جا فرمانرواست . فرود دلير و جهاندار و با فر و با لشكر است و ستيزگرى با او پر خطر . از سوى ديگر راه كلات كوهستانى ، و گذشتن از آن دشوار است بايد از راه ديگر كه بيابان و هموار است بگذريد . طوس گفت : به همان راه مىروم كه تو فرمان دادى . طوس راه مرز را پيش گرفت تا به دو راهىاى رسيد كه يك راه از بيابانى بىآب و گياه مىگذشت ، و راه دگر كوهستانى بود و به كلات مىپيوست . سپهبد به گودرز گفت : راه بيابانى خشك و گرم و بىآب است ، و اگر بدان در شويم بسيارى از سپاهيان از گرما و تشنگى بىتاب مىشوند و جان مىسپارند . بهتر آنست راه كلات پيش گيريم ، كه آب روان و دشتهاى خرم و سرسبز بسيار دارد . گودرز گفت : شاه ترا فرمود كه از راه بيابان بگذر و به كلات مرو . طوس گفت : دل بد مكن كه اين راه كوتاه‌تر و آسان گذرتر است . فرود چون از نزديك شدن سپاهيان طوس آگاه شد . نگران گشت . هر چه پيرامون دژ گوسپند و اسب داشت گرد آورد ، و به جايى دور فرستاد ، چنان كه گرد دژ از اسب و گوسپند چيزى نماند . آن گاه نزد مادر رفت و گفت : از ايران سپاهى گران آماده به جنگ به سردارى طوس پيش مىآيد . ترسم كه بر ما بتازند . راى و تدبير تو چيست ؟ جريره گفت : اكنون شهريار ايران كىخسرو برادر تست . پدرم پيران مرا اول به زنى به سياوش داد ، پس آن گاه پدرت فرنگيس دختر